در خیابان استکلال شهر استامبول قدم می زدم، پر از جمعیت و هیاهو، از هر قوم و هر نژاد و اکثرا شاد و خندان.
در کنار فروشگاهای غول پیکر که نمایان گر تجملات و ثروت بود، نوازندگانی تکیه زده بر دیوار آن ها در عالم خود مشغول نواختن بودند و روز خود را به شب می رساندند. گاه اطراف آن ها مملو از جمعیت می شد و گاه آن ها در ظهر تابستان، بدون توجه کسی در دمای سی و شش درجه و شرجی بالا، عرق ریزان همچنان می نواختند.
نمی دانم این صحنه ها نشانه ی فقر یک جامعه است یا آزادی؟
نمی دانم آن نوازندگان خودشان این راه را انتخاب کرده اند یا جبر زمانه باعث شده تا در این راه قدم بگذارند؟
و نمی دانم روبرو شدن با این صحنه ها زشت است یا زیبا؟
اما یک چیز را خوب فهمیدم و آن این که این موزیسین های خیابان نواز با عشق و با تمام جان و دل می نواختند، نوازنده ی هم وطنی که قطعه ای ایران را در آن ظهر داغ با سنتور خود می نواخت و هم زمان فریاد می زد و بعد از نواختن با شور و اشتیاق برای حاضرین در خیابان درباره ی قطعه توضیح می داد.
ساعت ها می نواخت و شاید پولی از عابرین دریافت نمی کرد اما باز با همان اشتیاق می نواخت و می نواخت.
با دیدن این صحنه ها فهمیدم از دل نواختن یعنی چه. در این سال ها با صحنه ها ی زیادی برخورد کرده ام که نوازنده در شب کنسرت داد و بیداد راه انداخته که یا پول من را می دهید یا روی سن حاضر نمی شوم، خواننده ای که یک شب مانده به اجرا دستمزد خود را چند برابر بالا می برد و از آهنگساز طلب چک روز می کند و تمام آن ها نام حرفه ای را با خود یدک می کشند و به آن افتخار می کنند.
آری، موزیسین های خیابان نواز می نوازند ولی بدون منت، بدون خود شیفتگی، آزاد و رها. شاید ساز اکثر آن ها خوب کوک نباشد اما صمیمی صدا می دهد شاید از تکنیک بالای نوازندگی برخوردار نباشند اما صدای سازشان دوست داشتنی است.
دوست داشتم این لحظات را با شما خواننده ی گرامی شریک شوم و بهترین راه را عکس دیدم.
می دانم که عکس هایم از نظر تکنیکی دچار اشکال هستند اما دوست داشتم من هم مانند آن نوازندگان آزاد و رها عکاسی کنم تا حس بهتری به شما منتقل شود بنابراین گذاشتم خود دوربین کادرش را انتخاب کند و خاطره بسازد.



















